سوالات خدا در روز قیامت

خداوند در قیامت از تو نخواهد پرسید که در دنیا چه اتومبیلی سوار می شدی ،

بلکه خواهد پرسید چند نفر را  که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسید که خانه ات چند متر بوده ،بلکه خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوشآمد گفتی ؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی ،بلکه از تو خواهد پرسید  به چند نفر لباس پوشاندی ؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسید که چقدر حقوق می گرفتی، بلکه خواهد پرسید آیا سزاوار گرفتن آن بودی ؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسید که عنوان و مقام شغلی تو چه بوده ،بلکه خواهد پرسید آیا آنرا به بهترین نحو انجام دادی ؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه تعداد دوست داشتی ،بلکه خواهد پرسید برای چند نفر دوست و رفیق بودی ؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسید که در چه منطقه ای زندگی میکردی .بلکه خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی ؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسید که رنگ پوستت چه بوده ،بلکه خواهد پرسید چگونه انسانی بودی؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا اینقدر طول کشید تا به جستجوی رستگاری بپردازی ،

 بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه جهنم به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

10- و خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی ،

 بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی ؟

نتیجه :به نظر من ، یکی از سئوالاتی که خداوند در روز قیامت از همه ی انسانها خواهد پرسید این است :

« تو ،  توئی ؟! »

( یعنی تو همان کسی هستی که به تو لقب « خلیفة ا.. » داده بودم .)

پس هرگز فراموش نکن که خدا هنوز منتظر توست ؛ منتظر « تو واقعی تو!»

از این دنیا که می رویم و به خدای بزرگ می پیوندیم ،

از ما نمی پرسند که چرا رهبری نامدار نشدیم ،

رمز و رازهای  عظیم حیاترا از ما نخواهند پرسید !

یگانه سوال این خواهد بود که « چرا خودت نشدی؟! »

منبع : کتاب توتویی؟! (امیررضا آرمیون)

در آغوش خدا

به نام خداوندی که عهدش وفاست...

خواب دیده بود ،در ساحل دریا ،در حال قدم زدن با خداست.در پهنه ای از

آسمان، صحنه هایی از زندگی اش به نمایش در آمد.

متوجه شد که در هر صحنه، جای پای دو نفر در ماسه های ساحل فرو رفته

 است؛ یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.

 

وقتی به جای پاها دقت کرد، متوجه شد دقیقا در مواقع سخت و ناراحت کننده،

فقط یک جای پا وجود داشته !!!!

این موضوع او را رنجاند و از خدا سوال کرد:

 

((خدایا! تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم با تو باشم، همیشه همراه من خواهی بود؛

ولی متوجه شدم در لحظه های سخت زندگی ،تنهایم گذاشته ای!!!!!

چرا ترکم کرده بودی ؟!؟! ))

و خدا چنین پاسخ داد :

 

((بنده ی عزیزم ،من تو را دوست دارم .هرگز تنهایت نگذاشته ام .زمانی که تو

در آزمایش بودی و فقط یک جای پا می دیدی، این درست زمانی بود که من تو

 را در آغوش خود گرفته بودم .))

او با شنیدن این پاسخ زانو زد و گریست...

داستانک

حكايت خدا و گنجشك!!!

       گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم که دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..
و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟ و سنگيني بغضي راه کلامش بست.
سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.
گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …
هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد …