خاطرات آزادگان سر افراز

ایرانی های باهوش

آن روز بعد از نماز همه را جمع کردم ته آسایشگاه :« بچه ها می دونید که فرا پس فردا صلیبی ها می خوان بیان . از الان بایدحواسمون رو جمع کنیم درست عمل کنیم . درد دلهای شخصی ما برای صلیب نیست . ما بهشان اعتماد نداریم . معلوم نیست از حرفهای ما چه چیز هایی به گوش عراقی ها می رسه . بهشون احترام بذارید.بذارین بفهمن ما چه مسلمونایی هستیم .»

حاج آقا ابترابی هم نشسته بود و مثل بقیه با دقت گوش می داد . این دفعه باید از وضع کتابهایمان به آنها می گفتیم . ما می خواستیم درس بخوانیم کتاب خوب نداشتیم . می خواستیم قرآن بخوانیم نداشتیم . قرار شد صلیب سراغ هر کس رفت از کتابهای کهنه و قدیمی اردوگاه بگوید که به هیچ دردی نمی خوردند . فشار بیاوریم تا برایمان کتاب های به روز بیاورند . خیلی وقت بود کفش نداده بودند . زیر پوش هایمان پاره بود ولی نباید از هیچ کدام این ها می گفتیم . فقط باید از کتاب ها حرف می زدیم . برای تمام درس ها کتاب می خواستیم : انگلیسی و فرانسه و آلمانی و ریاضی و فیزیک و شیمی و نهج البلاغه و عربی و زیست و فارسی و... از اکابر تا دکترا . یک فهرست از این کتاب ها نوشتیم . حاج آقا ابوترابی هم یک فهرست برای خودش نوشت : تبیان و اصول فقه و جامع الدروس و منطق مظفر و...

صبح مجید غلاث فهرست ها را دید . کلی با هم خندیدیم . به حاج اقا گفت : حاج آقا این جا رو که نمی ذارن حوزه ی علمیه بشه . حاج آقا هم خندید و گفت : آقا جان ما می نویسیم ، شد شد ، نشد هم که نشد .

صبح کله ی سحر دو تا گوسفند چاق و چله آوردتد اردوگاه . دیگ معلوم شد نماینده های صلیب دارند می آیند . هیچ وقت از غذای ما به آنها نمی دادند . گوشتهای ما یخ زده بود . بعضی وقتها کرم هم گذاشته بود . با همه ی اینها بعضی شان می آمدند سر سفره ی ما غذا می خوردند .

ساعت ۹ در اردوگاه رو که خیلی کم باز می شد و زود بسته میشد را باز کردند و گروه صلیب سرخ آمد تو . ما نباید بیرون اردوگاه رو می دیدیم . سربازها را عقب نگه داشته بودند . گونی های نامه را پشت سرشان می کشیدند روی زمین . از دور بعضی ها را شناختم : پل و آرتور و خانم لوچیا . سی سالش هم نمی شد . به خاطر ما پیراهن گشاد و آستین بلند می پوشید ، روسری هم سرش می کرد . نیکل هم آمد ، فرانسوی بود ولی سوئیسی حرف می زد . بیشترشان سوئیسی بودند لیسانس داشتند انگلیسی و سوئیسی رو مسلط بودند .

من و پل و چندتا از بچه ها با هم حرف زدیم که عباس از آن طرف آمد و با پل دست داد و به فرانسه با او سلام و علیک کرد . چند وقت بود توی کلاس فرانسه اسن نوشته بود و توی هشت ماه مسلط شده بود ، اوایل که صلیب می آمد فقط چند نفر انگلیسی حرف می زدند . آنها مجبور بودند با خودشان مترجم بیاورند . حالا بیشتر بچه ها مستقیم انگلیسی با آنها حرف می زدند . صلیبی ها هم بین خودشان فرانسوی می زدند که ما نفهمیم . عباس هم می خواست حال پل را بگیرد گرفته بودش به حرف و تند تند به فرانسه از مشکلات اردوگاه می گفت . پل مانده بود چه کند؟ به او گفت :« همین چند ماه پیش تو فقط انگلیسی حرف می زدی ؟»

دستش راگذاشت روی شانه ی پل و گفت:« می دونی چیه؟من روزها انگلیسی می خونم شبها فرانسه می ذارم زیر سرم .»

دیگر نتونستم جلوی خودم را بگیرم زدم زیر خنده . پل نفهمید چه می گوید عباس برایش توضیح داد :«ما روی کاغذ سیگار و کاغذ تاید درس می خونیم . کاغذ تاید رو می ذاریم خیس می خوره لایه لایه از هم جدایش می کنیم بعد می ذاریم دوباره خشک بشه و هر کدومش یک صفحه برای جزوه نوشتن بشه . این ها را توی بالشمون جاسازی می کنیم . شبها در می آریم و تا صبح تمرین می کنیم . حالا دلتون می آید برامون کتاب نیارید ؟»

پل چیزی نداشت که بگوید فقط یک جمله گفت و رفت :« پدر من می گفت ایرانی ها باهوش ترین انسان های دنیان اگه بهشون میدون بدین از میدون به درت می کنن . »

www.aksha.ir تصاویر زیبا ساز وبلاگ