می دانم تو انتشارات شادی داری،می دانم دست های کوچک تو فارغ از غوغای بزرگی که در دست جریان دارد،می نوازد،بدان که ضرب گرفتن تو ضربه هایی بر روح من وارد می کند که خواب هزار ساله موریانه را هم آشفته می کند،تاچه رسد به اندوه غریب من که قرین زندگی ام شده است.

شاید برخی براین باور باشند که تو شادی می فروشی و بساط تو کم از بساط میوه فروش یا سبزی فروش سرگذر نیست اما من براین باورم که تو می خواهم بیادم بیاوری که:

ترا کاین روی زیبا آفریدند/برای دیدن ما آفریدند

تو می خواهی به یادم بیاوری که«خنده رو هرکه نیست از ما نیست»به یادم بیاوری که خندیدن،که شاد زیستن مثل هوا،مثل غذا حق همه انسانهاست.

می خواهی باضرب گرفتن ،ضربه هایی به روح من، که این روزها مثل پوست کرگدن کلفت شده است، وارد کنی تا به خودم بیایم.به خودم بیایم ازاین شلوغ هیاهو و ازاین همهمه آهن و سیمان بگریزم بروم تا آنجا که نفس های نرگس باکره است و مریم بوی بومی اش را فراموش نکرده است. به یادم بیاوری که «شهر در عین قشنگی دملی چرکین است»و: یال های یله در باد مرا می خوانند/«نی» و «لی لانه» به فریاد مرا می خوانند

پس پنجه هایت موزون بود و ضربه هایت هماهنگ تر. من چشم های تورا،نگاه هراسان تورا به یدگار نگه می دارم،اما دل می سپارم به صدایی که مرا به شاد زیستن دعوت می کند.

منبع: روزنامه جام جم